محمد باقر شريعتى سبزوارى
280
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
دو چيز ، كه واقعاً ميان آنها اين رابطه برقرار نيست ، برقرار مىكند . همانگونه كه حدّ شير را به انسان شجاع مىدهد ، اينجا هم مىآيد آن حدّ وجوب را ، كه در طبيعت عينى وجود دارد ، به « بايدها » يى كه ذهن خلق مىكند عنايت مىكند ، چرا كه معتقدند اين « بايد » ، در هر فعل اختيارى حيوان ذى شعورى ، وجود دارد اگر چه خود آگاه نباشد . علّامه مىگويد : چنين اعتبارى در اينجا پيدا مىشود ، كه اين كار « خوب است » و بيش از اين نيست . وقتى مىگوييم : « بايد انجام دهم » ، « خوب است » هم از همين انتزاع مىشود . البته حالا بايد ديد كه « خوب است » از « بايد » انتزاع مىشود يا بالعكس ؟ ولى چون « بايد » را اولين اعتبار مىدانند « خوب است » از آن انتزاع مىشود . اين « خوب است » درواقع بيان كنندهء يك نوع ملايمت است . اين هم درواقع مثل اين است كه حسنهاى واقعى و عينى را انسان اعتبار مىكند . در اين موارد حسنها و زيبايىهاى حسى در خارج وجود دارد كه انسان به سوى آنها كشيده مىشود . بعد در مورد غايت يك فعل كه انسان تصور مىكند اين « بايد » را ميان خود و آن فعل و غايت برقرار مىكند . اينجا اين مفهوم « خوبى » باز مفهومى نسبى است ؛ زيرا « خوب است » ؛ يعنى براى من خوب است . اين جز رابطهء ميان خود ( و آن شىء ) و ملايمت ميان خود و آن شىء ، چيز ديگرى نيست و ملايمت امرى اضافى و نسبى است ؛ چرا كه ممكن است با طبع ديگرى ملايم و سازگار نباشد . قدما ، قائل به اين « بايد » يا به تعبير ديگر ، فرمان نبودند . آنها تنها مىگفتند انسان فايدهء شيئى را احساس يا تصور مىكند سپس فايدهء شيئى را تصديق مىكند پس از آن ميل به آن شىء پيدا مىشود ، سپس نوبت به عزم و جزم و مراتب ديگر مىرسد پس از طى اين مراحل ، پيدا مىشود كه مرحلهء آخرش مرحلهء اراده است ، ليكن اين مطلب را ، كه يك حكم انشايى هم در اينجا هست ، ديگر قائل نبودند . آقاى طباطبائى اين مقدّمات را قبول دارند ، ولى آن چيزى را كه برايش نقض اساسى قائل هستند ، همان حكم است ؛ حكمى كه نفس مىكند ، نه حكم بهصورت يك حكم نظرى ، كه قدما به آن « تصديق به فايده » ، بلكه « حكم انشايى » مىگفتند . مسئلهء عمدهاى كه ايشان روى آن